تبليغاتX
بارانی ها...

آي غنچه ها ، آي کوچه ها ، تو رو خدا بگين نره 

 


پياده ها ، سواره ها ، مسافراي جاده ها ، تو رو خدا بگين نره

 


تو رو خدا بگين نره ، اگه بره ، من حرفامو به کي بگم ؟

 


آخه من هم عاشق شدم ، داره ميره ، من چي بگم ؟

 


آهاي شبا ، ستاره ها ، ترانه ها ، اگه بره ، قشنگي ها رو ميبره

 


آي آدما ، مسافرا ، پنجره ها ي کوچه ها ، تو رو خدا بگين نره

 


عاشق شدم ، اون مي دونه ، واسه همين داره ميره

 


اگه بره ، کي تو شبام ، شعرام رو ازمن مي گيره ؟

 


نرو... بمون...اگه کمم ، عاشق شدم خيلي زياد

 


يادش به خير... چه زود گذشت ، اون اولا يادت مياد ؟

 


مترسکي غريب بودم ، تنها بودم ، ساکت وبي صدا بودم

 


قشنگ بودي ، بچه بودم ، از آدما جدا بودم

 


يه حرفي موند توي دلم ، بهت بگم ، از روزي که گفتي ميرم

 


خواستم بگم ، دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم

 


نه خنده ها ، نه گريه ها ، نه اونهمه ترانه و گلايه ها

 


هيچي به يادت نمياد؟ نه بوسه و نه کوچه و نه سايه ها ؟

 


داره ميره ، تا دوباره ، ساکن اون شبها بشم

 


تو باغ سرد لحظه هام ، مترسکي تنها بشم

 


عمرمنم با رفتنت ، انگاري رو به آخره

 


منم مي خوام عاشق بشم ، تو رو خدا بگين نره

 


مي خواد بره ، تنها بره ، تو فکر راه سفره

 


آي آدما ، ستاره ها ، مسافرا ، تو رو خدا بگين نره ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:4 توسط بارون و بارونی |


بود روزي ...، نوري مي تابيد،

تاريكي معني نداشت ... ظلمت وجود نداشت ...


روزگار رفت،

زشت شد، بي رحم و خاموش ...

سياه تر از تاريك ترين شد.


رفت روز خوش، روزي كه خنده وجودي داشت،

روزي كه در آن سايه اي نبود ...


خورشيد پايين رفت ... سايه ها بالا آمدند ،


سياهي از درون شكفت ... زندگي را ربود ...

روزي رسيد كه خورشيد گم گشت ... شب سرد او را كشت،

به پشت عالم رو كرده كسي ...


براي خود ايستاده، در خودش غرق مي شود،


فريادش كر كرده گوش دنيا،...

دنياي كر صدايش را نشنيد.


ستاره اي داشت روزي ... می توانست به دستش آن ستاره را بگیرد،

می توانست خود را با آن از خود بیرون کشد،


ستاره ای داشت روزی ... ستاره اش دگر نور نمي دهد.


قلبش ديگر سرخ نيست، سنگ شده.

روحش ديگر ساف نيست، در سكوت زنده بودن خرد شده.



چشمش جز سياهي نمي بيند ، كور شده.

حرف نمي زند، حرف زدن يادش رفته ...



به پشت عالم رو كرده كسي ...



راه تمام شده،

او در هيچ كجاست، گم شده، او محکوم شده ...



آرزو ها بود برايش ... كدامشان را ديد ؟



راه تمام شده ... او در بي پايان است، او محکوم شده ...

راه بازگشت را دزديده اند ... راهنما ها جامانده اند،



سكوت، تنهايي، تاريكي، سنگ ، مرگ ،... يك خواب ...



تنها مانده ...

تنها يك خواب ...



خواب يك ستاره ...

ستاره اي كه او جایش را فراموش كرده ،

جایی كه شايد در جزيره ای از یک دنیای گم گشته باشد ...



به پشت عالم رو كرده كسي ... منتظر است ،



منتظر تا دنیا را از وجودش بلرزاند،

منتظر تا دنیا را به لرزه درآورد،

منتظر تا مفهوم را ... تا قدرت را ... تا درد را زیر سوال برد !



منتظر تا قانون ها را بشکند،

اصل ها را زیر پا گذارد،

مرگ را تسخیر،

روح را پرواز


و رنج را راهیی دهد .


منتظر است تا با آنچه در نیرو است باد مرده را به میدان ببارد ...


شايد باران باد ها خرده هايش را به جزيره اي برساند،

جزيره اي که او را گم کرده ... !

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 23:49 توسط بارون و بارونی |


شب شده !

دستاي پر مهر خدا

مي دوزه چشماتو با پولک ماه به آسمون ...

عمريه هر شب و هر شب براي ديدن روي ماهتون

چشم من سر به هواس !



بعضي شبها به دلم ميگم بابا

کي ميفهمه غصه هاتو ...؟

کي مي بينه اشکا تو ...؟

کيه باور بکنه دنيا و روزگارتو...

دست تقديراين روزا با آدم راه نمي آد !!!

به خدا راه نمي آد...!



کاش يکي خبر مي داد...

يا رمون دست کيه...؟

چشم اون مست کيه...؟

شعله ي چشاش کجا رو دارن آتيش ميزنن...!؟

کاش صداي سازم هم با دود سيگار مي رفت به آسمون ...

ميرسيد پيش خداي مهربون !

ميرسيد پيش همون که چشماتو

مي دوزه با پولک ماه به لباس آسمون ...!


آدم از تنهاي گريه اش نمي آد !

آدم از تنهايي خنده اش ميگيره !!!


خوش به حال قلوه سنگ !

که تو سينه اش يه دل سنگي داره !

هيچي حاليش نميشه !

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 23:22 توسط بارون و بارونی |


کاش امشب دل من کنار دریا باشد       کاش همچون دل دریا شب فردا باشد

      بیاو روشن کن رنگ آشنای مرا        کاش تا دلم با شب یلدا باشد

                                                         از نوشته های زیبای  دوست عزیزم محمد

سلام دوستای خوب شب یلداتون مبارک ایشالا همه ی عمرتون آریایی باشین بیاین پیشمون خیلی دوستون داریم بازم می گم شب یلداتون مبارک . راستی از دوست خوبم محمد که به در خواست من این شعرو گفت ممنونم . داداش محمد خیلی دوست دارم

 

      شب یلدا بر همه ی آریای ها مبارک

        بارون و بارونی شب یلدا رو بهتون تبریک می گن       

از طرف بارون و بارونی

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 12:43 توسط بارون و بارونی |


خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني ،زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

قیصر امین پور

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 15:6 توسط بارون و بارونی |


هنوز هم تلخ می نویسم ...
به گمانم هنوز هم تلخم !
براستی چرا اینگونه شده ام ؟
وقتی تنها می شوم
حرفم نمی آید، افکارم جمع نمی شود
آشفته می شوم، نگران
راحت بگویم
تلخ می شوم
مثل قهوه ی تلخی که با یک لیوان شکر هم قابل خوردن نیست!
می گفت چقدر در كنارت آرامش دارم
دلم برای در کنار تو بودن تنگ شده !
برویم و تا چندی دور شویم از هیاهوی این شهر
خوش بگذرانیم
بخندی تا من هم کمی بخندم ...!
مي داني از وقتي كه رفتي نخنديدم
امشب می نشینم و به حرفهایت فکر می کنم
باورم نمی شود همه ی اینها را خطاب به من زده باشد
چه متغیر شده ام این روزها
وقتی تنهایم عجیب احساس دوگانگی می کنم
کاش هرگز تنها نبودم
براستي چرا اينگونه شده ام ؟
چه بد كه تلخ مي نويسم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:49 توسط بارون و بارونی |


"...و خدا یک نفر را آفرید، به نام تو

و آمدی به دنیایی که همچون تو نداشت و هرگز هم نخواهد داشت

و خدا خواست که برای من کسی مثل تو نباشد

و تو مثل هیچ کس باشی

و خدا خواست با یاد تو همیشه تنهاترین باشم

و هر شب و روز با خاطره هایت خلوت کنم

و بیا بخواب در رویاهای من و در آرزوهایم بیدارشو...

که من خیابان ساکتی هستم و پیوسته خواب قدم های تو را می بینم

و بیش از این پنجره را چشم انتظار نگذار چراکه این پنجره مال من است

و من در این پنجره می خواهم تو را بیابم

به جان تو ای جان من

خدا خواست

و خدا خواست که من دوستت بدارم و چقدر زیباست که خدا بخواهد ..."

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:49 توسط بارون و بارونی |


در لا به لای ثانیه ها وصال تو رامی جویم. اما ثانیه ها و ساعت ها می گذرند

 

و من در فراغ تو گم می شوم.صدای تیک تاک قلبم آزارم می دهد

 

 وقتی عطوفت دستانت را بر صفحه ی چهره ام نمی یابم. چه لحظه های

 

غریبی است وقتی چشم هایم نمی تواند در آینه ی نگاهت بنگرد تا بتوانم

 

 آرامش را در چهره ی پر تلاطم خود ببینم.چقدر حسرت انگیز است

 

که ثانیه های با تو بودن چنان از پی هم می گذرندکه لحظه ها اجازه می دهند

 

 مروارید دندان هایت را از میان خنده هایت نگاه کنم. تنها امید آن روزی را دارم

 

 که حسرت نگاه کردن به صورت طرب انگیزت و خمار شدن در عاطفه ی دستانت

 

 را نداشته باشم. حتم دارم که روزی تو را از آن خود و خودم را ازوجود تو می بینم

 

 و دریای بی کران محبت تو را در عمق قلبم جای می دهم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 1:55 توسط بارون و بارونی |


من هم مثل تو به زندگی می نگريستم.

من هم فردای روشن را آرزو داشتم.

من هم مثل تو از اميد سرشار بودم.

واينک دل خسته ام..

دل خسته و خسته.......

شايد فردا را نبينم

بيا دستانم را

با دستان مهربانت بگير

مددی کن

شايد فردا رنگی خوش بگيرد

شايد من هم به فردا برسم...........

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 1:47 توسط بارون و بارونی |


پس بده عشقمو تا برم / من واسه جدایی حاضرم
که من تنها تو بی دردی / چرا خون به دلم دلم کردی
یه زندگی فدای تو شد / فدای لحظه های تو شد
بزار برم فراموشت کنم عزیزم
یه زندگی فدای تو شد / فدای لحظه های تو شد
بزار برم فراموشت کنم عزیزم
دل من دیگه تو رو لایق عشق نمیدونه / دل من خسته شده نمیکشه نمیتونه
تو یه خوابی تمومش کن / بزار واشه چشمای من
از این راه پر از چاله / دیگه بریده پای من

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 22:42 توسط بارون و بارونی |


وقتی از تو دل بریدم / جز خودت چیزی ندیدم
پی هر کسی که رفتم / آخرش به تو رسیدم
حالا که رفتم و گشتم میبینم تکی تو دنیا / نمیشه تو رو عوض کرد حتی با شبای یلدا
انگار آسمون نمیخواست ببینه ما رو با هم / یادته لحظه آخر زیر اون بارون نم نم
گل سرختو گرفتی دادی دستم گل مریم / حالا ما از هم جدایم میمیریم من و تو کم کم
دریا ها هنوز کبودن بعضی ها هنوز حسودن / هم واسه تو مینویسم هم اونایی که نبودن
اسم تو عشق تو رفته تو رگ و تو خون و ریشه / یادته خاستی بمونم ولی کردم گریه که نمیشه

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 22:37 توسط بارون و بارونی |


براي تو مي نويسم و براي تو شعر مي سرايم.....

اي تنها ستاره هستي بخش براي تو مي نويسم براي تو كه از جان و دل دوستت دارم.

براي تو مي نويسم تا بداني جز تو چيزي براي نوشتن ندارم.....

براي تو مي نويسم زيرا بدون توتنهايي با تمام ابعادش حس مي شود......

از تو مي گويم و براي تو جان مي دهم اي آرامش دهنده قلب كوچكم.....زيباترينم.....

 مهربانترينم و عزيزترينم به نواي آسماني و دل انگيز تو تا ابد نيازمندم .

 به گرمی دستان سبزت به نگاه هميشه آفتابیت .....

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 22:34 توسط بارون و بارونی |


چيه دلم گرفتي؟

 واسه چي داري گريه ميکني؟


چيه دلم شکستي؟

 واسه کي داري گريه ميکني؟


چيه دلم غريبي واسه چي داري گريه ميکني؟


 ميگي گذاشته رفته اوني که مثل نفس تو بود.


ميگي دلتو شکسته اوني که همه کسه تو بود


 ميگي حرفي نمونده پايه همه حرفهايي که زده بود  

 

                        بیخیالش

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:58 توسط بارون و بارونی |


به تو ميگم که نشو ديونه اي دل
به تو ميگم که نگيربهونه اي دل
من ديگه بچه نميشم 
ديگه بازيچه نميشم
به تو ميگم عاشقي ثمر نداره
واسه تو جز غم و درده سر نداره
عقلمو زير پا گذاشتي رفتي
تو منو مبتلا گذاشتي رفتي
به غم زمونه اي دل
منو جا گذاشتي رفتي
به خدا منو رسوا کردي اي دل
همه جا مشتم و وا کردي اي دل.
فتنه بر پا کردي اي دل
ميدونم تو ديگه عاقل نميشي؟
تو ديگه براي من دل نميشي

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:55 توسط بارون و بارونی |


بنویس از سر خط بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست

بنویس که بدونه وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست

اون که گذاشت و رفت یه روز سرش به سنگ میخوره بر میگرده

دیگه صداش نکن بزار خودش بیاد دنبالت بگرده

دیگه گریه نکن اخه اشک تو باعثه شادیه اونه

دیگه به پاش نسوز اخه اون واسه تو دیگه دل نمیسوزنه

اگه میخواست میموند حالا که رفت و غصش رفته زیادم

اگه پیشم میموند میدید به جز به اون به هیچکی دل نمیدادم

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:51 توسط بارون و بارونی |


چرا شکستی دلمو                     از من گذشتی ساده

چرا نموندی پیشم                       ای پست بی اراده

از زندگیم گذشتمو                      پای چشات نشستم

با دیدن روی تو من                       چشمامو دیگه بستم

اما وفا نکردی                             منو نگاه نکردی

رفتیو تنها منودم                           ببین با من چی کردی

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 23:1 توسط بارون و بارونی |


از روزگار دلم گرفته از این تکرار دلم گرفته

دلم میخواد گریه کنم بارون ببار دلم گرفته

دلم میخواد گریه کنم گریه کنم گریه کنم

برای گم کردن خویش رها شدم از کم و بیش

برای در خود گم شدن رها از این مردم شدن

بهونه ی گریه میخوام بهونه ی فریاد زدن

بیا تو باش ای مهربون بهونه ی گریه ی من

از من دیگه هیچی نمونده یه قصه ام صدباره خونده

امروز هوا هوای گریست گونه هامو بارون پوشونده

ابر غمم بارون نمیشه دست سکوت درمون نمیشه

بخون برام از پشت شیشه درد سکوت درمون نمیشه

دلم میخواد گریه کنم گریه کنم گریه کنم...

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:56 توسط بارون و بارونی |


سراغ از من نمی گیری گل نازم
نمی شناسی صدای کهنه ی سازم
نمی دونی مگه اینجا دلم تنگه؟
نمی دونی مگه با غصه دمسازم؟
 
هوای گریه داره این دل سردم
چشام گریون صدام لرزون تویی دردم
شبا تو کوچه ی پر ماتم پاییز
به دنبال چراغ خونه می گردم
 
برات گفتم حدیث برگ خشک و باد
لالایی قصه ی پروانه و شمشاد
سراغ از من نمی گیری نگیر اما
فراموشم نکن پروانه ی زیبا
 
سرود بی وفایی رو چرا خوندی؟
مگه لالایی هامو برده ای از یاد؟
نذار یادت بره پروانه ی زیبای من روزی
شده قلبی اسیر خونه ی غم ها

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:51 توسط بارون و بارونی |


خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همی

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:47 توسط بارون و بارونی |


اوني که دوسش داري , بهش نگو دوسش داري , ميره و تنهات مي ذاره


اگه باور نداري , بهش بگو دوسش داري , مي ره رودلت پا مي ذاره


آره... مي دونم عاشقشي , عاشق... اون نگاهش


آره... مي دونم دربه دري , تا ببينيش باز دوباره


منم يه روزي مثل تو , عاشق بودم تا پاي جون


عشقمو فرياد زدمو , دربه دري شدم نگو


رفتشو تنهام بذاره , روي دلم پا بذاره


قلب منو سوزوند و رفت , رفت و با ديگري نشست...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 19:11 توسط بارون و بارونی |


گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده واژه ای را دیدم

یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم

یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروانه

یا زمستانی نوزاد.

حالا لهجه ام سبز شده و چشمهایم لای خوای دیشب جا مانده

هیچ کس نمی پرسد چرا سبز می پوشم

چرا شراب می نوشم

چرا دستهایم بوی ترانه گرفته

هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود!

می خواهم بروم برای آینه گریه کنم

گاهی که صبح و ستاره به دیدنم می آیند و آسمان بنفش می شود

یادم می افتد که چه نسبت محرمانه ای با کلمه دارم

و یاد تو می افتم که همیشه حال مرا از آینه می پرسیدی

بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند

مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند

و من فکر می کنم آخرین بوسه ات روی کدام انگشتم بود...

باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود

باز آینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند

حالا تو هی بهانه بیاور.

کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد و بابونه و بوسه سبز می شود

چقد آواز کف گلویم چقدر قمری کف دستم

دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 2:27 توسط بارون و بارونی |


بی دلهره عاشق باش              بی ثانیه ای تردید

حالا که نگاه تو                         دنیارو به من بخشید

بی دلهره عاشق باش               تا آیینه راهی نیست

نزدیک بیا خوبم                         یک بوسه گناهی نیست

چشمامو نمی بندم                   از خواب گریزونم

بیدارم و تو فکر                           چشمای تو می مونم

هم صحبت بارونی                       همزاد گل یاسی

چشمای منو بهتر                        از آیینه می شناسی

من معنی دریای                          آغوشتو می دونم

یک لحظه بدون تو                        من زنده نمی مونم

بی دلهره عاشق باش                   از عطر تو سرشارم

دلواپس چی هستی                     تنهات نمی ذارم

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 2:24 توسط بارون و بارونی |


                                      

                         دیگر هیچ فرقی نمی کند آسمان قد پیاله باشد یا دریا

حتی اگر پشت در خانه ات یک جفت کفش زنانه هم ببینم

نمی پرسم دستان چه کسی برایت یاس و انار و کبوتر آورده بود...

می روم حوالی علاقه خلوت آن سالها

می روم دنبال کسی که با من تا نور می آید با من تا ستاره تا دربند تا دریا

می روم و دیگر نمی پرسم سهم من از اینهمه سبز که سرودم چیست!

حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم نه به صدا نه به سکوت

صدایی که مرا با نام دیگری می خواند

و سکوتی سبز که در آخرین شب پاییز جا مانده است

آه... دریچه آفتاب کبوتران سوخته ات بریده بریده از آسمان می بارند

دلهره روی صورت من رنگ می بازد دریا خاکستر می شود

و رویاهایم بوی دود می گیرند

به یاد بیاور گفته بودم:

خیلی صبورم که هنوز هم می نشینم و از ته آیینه برایت انار می چینم

اما دیگر نه انار و علاقه نه علاقه و اقاقی

نه پنج شنبه قدکشیده به سمت چراغ

نه روز به خیر و خداحافظ...

خاموشت کرده ام

نام من پرنده شد و پرید و نام تو ستاره سبز من

با خاکستر کبوتران سوخته آهسته وزید

من آلوده بودم آلوده جزرومد صدایت

و تو برای دست کشیدن به پوست من انگشهایت را گم کرده بودی...

سه دقیقه ازمرگ من گذشت حالا اندامم را در آیینه غسل می دهم

و با هر چه بودونبود این گنبد کبود بدرود...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 2:22 توسط بارون و بارونی |


دلخوش کدوم شب شهریوری                                 وقتی پاییز توی راهه خوب من

دیگه هیچ مسافری تو جاده نیست                          آخه شب خیلی سیاهه خوب من

دلخوش لبخند آسمون نباش                                    همه شبای ما بارونین

همه ستاره های عشقمون                                     پشت ابرای سیا زندونین

دلخوش کدوم هوای تازه ای                                    وقتی که دیگه نفس تو سینه نیست

دیگه تو چشم خودت نگا نکن                                   وقتی هیچ تصویری تو آیینه نیست

همه دلخوشیا زودگذرن                                           همه غصه های ما موندنی

عمر شادیهای ما رفته به باد                                    همه ثانیه ها سوزوندنی

بگو تو فکر کدوم خاطره ای                                      که هنوز به خاطرش دلت خوشه

حالا که فصل جدایی اومده                                      داره آینده مارو می کشه...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 3:47 توسط بارون و بارونی |


می گی عاشقم شدی خدا کنه

کی دلش میاد با تو بد تا کنه

 

بسکه اون چشمای تو مهربونه

کی دلش میاد تو رو برنجونه

 

کی دلش میاد که تنهات بذاره

کی میتونه بگه دوست نداره

 

توی این شبای بارونی و خیس

کی میتونه بگه دلتنگ تو نیس

 

بسکه چشمای تو پاک و روشنه

کی دلش میاد ازت دل بکنه

 

تو گوشم می گی که عاشق منی

باز داری حرفای شیرین می زنی

 

می گی هر جا که بری باهات میام

می گم هر جور که باشی تو رو می خوام

 

باز منو به اوج رویا می بری

تو که از تموم دنیا بهتری

 

معنی عاشقی رو خوب می دونی

می گی عاشقی رو حرفت می مونی

 

واسه من که عاشقم همین بسه

هر کی عاشقه به عشقش برسه

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 3:42 توسط بارون و بارونی |


خُلاصه ام کن تو این بارون یکریز                            تموم جاده هارو مه گرفته

بگو راحت بگو خدانگهدار                                        حالا که عشقم از یاد تو رفته

خلاصه م کن تو این یک واژه تلخ                             بگو مخفی نکن بگو تمومه

بگو راحت بگو دوسم نداری                                    حالا که بغض دریا تو گلومه

خلاصه م کن تو این غروب دلگیر                                با اینکه قصه ما نیمه کاره اس

منو با رفتنت می کشی اما                                       همین مردن برام عمر دوباره اس

خلاصه م کن تو این شب گریه تلخ                             بگو راه تو برگشتی نداره

تو بی وقفه تمومم کرده بودی                                   منم اون ناتموم بی ستاره

همین اندازه بود فرصت موندن                                   همین اندازه بود وقت من و تو

دیگه آیینه هم با من یکی نیست                                برو بشکن تموم آینه هارو

خُلاصه م کن تو این اتاق خالی                                   خلاصه م کن تو این مرگ مقدس

ولی هرگز نگو هر جا که بودی                                   نگو عاشق تر از من عاشقی هس

خلاصه م کن تو این تصور تلخ                                     همین حس دوباره دیدن تو

بگو راحت بگو خدانگهدار                                            برو با غربت جاده یکی شو...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 3:40 توسط بارون و بارونی |


می گن که خورشید اگه نبـــاشه                  شب توی قصه مهمون ما شه

راه گم می کنی میای توی خواب                  مثل اون شبا شبای مهتـــاب

می گن آســــمون دربـــــــدرته                     هر چی پرنده اس پشت سرته

می گن که دریـــا توی چشاتــه                     هنوز رو ساحل ردپـــــــــاهاته

تو مهــــــــــــربونی قــد یه دنیا                      بارون با اسمت می یاد از ابرا

می گن ستاره دریــــارو دیـــده                      زودتر از همه به تو رسیـــــده

                  خوش به حال ستاره که می تونه با تو باشه        

                   کاش چشات تو خواب من پولک رویا بپاشه

خورشیدک من یه کمی بتـــاب                    هدیه کن بهم یه لحظه ی ناب

منتظرتم بازم تـــــــــوی خواب                    مثل اون شبــــا شبای مهتاب

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 3:37 توسط بارون و بارونی |


همه دلخوشی زندگیم تویی

نازنین من می خوای کجا بری

اینطوری با دلهره نگام نکن

مگه می تونی از عشقم بگذری

 

همه دلخوشی زندگیم تویی

به خودت قسم که بی تو می میرم

ابر گریه تو چشام حلقه زده

نمی تونم دیگه آروم بگیرم

 

بگذر از دیروز لحظه های من

از گذشته های ناممکن و دور

اینکه پیش پای تو زانو زده

مردیه با کوهی از عشق و غرور

 

دارم از دلهره دیوونه میشم

چرا چیزی نمیگی قشنگ من

نفسم گرفته ، دستامو بگیر

بذار این فاصله ها تموم بشن

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:15 توسط بارون و بارونی |


به پرواز پرستوها به سوگند سحر شک کن

به چشم خیس هم بغضت تو غوغای سفر شک کن

 

ببین از من که با من بود تو این مسلخ نشونی نیست

نه مهتاب و نه بارونی رفیق آسمونی نیست

 

من از این آینه دلگیرم که زخمامو نشونم داد

از این لیلای معصومی که تو دست جنونم داد

 

همون اشکی که مرهم بود غرور گونه مو سوزوند

همون پاییز رویایی گلای باغچه مو رنجوند

 

شب میعاد دستامون دلم تعمید بارون بود

سحر هم سقف ما بود یکی بودن چه آسون بود

 

ولی حالا دیگه افسوس کسی همگریه ی ما نیست

در این توفان تنهایی دلم ابری شبم زخمیست
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:12 توسط بارون و بارونی |


پُشت‌ِ یه‌ چراغ‌ِ قرمز می‌شه‌ عاشق‌ِ تو بود !
حتّا وقتی‌ گفتی‌: هرگز ! می‌شه‌ عاشق‌ِ تو بود !
می‌شه‌ عاشق‌ِ تو بودُ سیب‌ِ ممنوعه‌ رُ چید !
رو همه‌ تخته‌ سیاها ، عکس‌ِ چشمات‌ُ کشید !
می‌شه‌ تازه‌تر شُدُ حرفای‌ عاشقونه‌ گفت‌ !
می‌شه‌ اسم‌ِ شبای‌ مهتابی‌ُ از تو شِنُفت‌ !

آره‌ ! می‌شه‌ اگه‌ تو دستام‌ُ باور بکنی‌ !
اگه‌ با تلخی‌ِ این‌ فاصله‌ها سَر بکنی‌ !

تو خیابون‌ ، زیرِ بارون‌ می‌شه‌ عاشق‌ِ تو بود !
حتا تو کنج‌ِ یه‌ زندون‌ می‌شه‌ عاشق‌ِ تو بود !
می‌شه‌ رو دیوارِ سنگی‌ ، اوّل‌ِ اسمت‌ُ کند !
با خیال‌ِ تو گذشت‌ از دل‌ِ دیوارای‌ بند !
می‌شه‌ آزادی‌ُ حِس‌ کرد ، با خیال‌ِ داشتنت‌ !
می‌شه‌ عمرُ گذروند ، حتا با عطرِ پیرهنت‌ !

آره‌ ! می‌شه‌ اگه‌ تو دستام‌ُ باور بکنی‌ !
اگه‌ با تلخی‌ِ این‌ فاصله‌ها سَر بکنی‌ !

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 5:21 توسط بارون و بارونی |